این یاد کردن عزیزان در روز تولدشان خیلی خوبه اما از چند روز قبل مرتب برای خودم یادداشت می گذاشتم که تولد عمران صلاحی عزیز را فراموش نکنم که شانس در روز تولد این عزیز .مشکل وصل شدن به اینترنت را پیدا کردم نگران شدم که زمان را از دست بدهم ولی خوشحالم که بهر حال موفق شدم.
عمران صلاحی را از دوران ابتدایی با «بچه ها...گل اقا» شناختم که صفحه ایی به نام «زبان بسته ها» داشتند که حکایت های مختلف از زبان حیوانات و اشیا بود و از همان زمان علاقه زیادی به کارهای ایشان پیدا کردم.
این یکی دو نمونه از اشعار این عزیز سفر کرده
عین ـ صادم . عین ـ صادم . عین ـ صاد «شاملو» شد «بامداد» و من شدم «مداد»!
«بشنو از من چون حکایت می کنم» بچه ها را هم رعایت می کنم
من برای بچه های نازنین قصه می گویم بدون نقطه چین
صرف کن نان و پنیر و پسته ای تا بگویم قصه ی سر بسته ای
و در ادامه حکابت گاوها و قورباغه ها است که می توانید آن حکایت و دیگر حکایات را در مجموعه کارهای ایشان بخوانید
و اما حکایت بوف کور
موش و گنجشکی به تیپ هم زدند طعنه هایی تلخ و بس محکم زدند
این به آن گفتا که تو خیلی خری! آن به این گفتا تو هم چون عنتری !
جغد کوری ناظر این جنگ بود عینکش هم تیره ی پر رنگ بود
موش گفتا ای جناب بوف کور ای تنت چون موش خیلی جمع و جور
باید از مخلص هواداری کنی توی دعوا بنده را یاری کنی
داد پاسخ با ادب آن بوف کور: نیستم من موش و هستم از طیور
بنده را از محضر خود دور دار توی این دعوا مرا معذور دار
خنده زد گنجشک و بس خوشحال شد جغد هم پنهان به زیر بال شد
گفتش ای جغد گرامی پس بیا بال خود بگشا و یاری کن مرا
جغد گفتا نیستم من از طیور نام و فامیلم شد اکنون موش کور
ناگهان آمد ندا پس کیستی قصه ی صادق هدایت نیستی
لحظه ای بنشین به روی صندلی تا بگویم واقعا ول معطلی