تبليغاتX
آپولو

آپولو

Telegraph گزارش مي دهد كه رابرت ناكس 18 ساله( ماركوس بلبي دانش آموز راونكلاو در هري پاتر و شاهزداه دورگه) شب گذشته بيرون از بار Sidcup لندن، بعد از تلاش بر حفاظت از برادر جوان تر خود از دست چندين مرد، بر اثر جراحت درگذشت.
کمپانی برادران وارنز طي اطلاعیه ای اعلام کرد: «ما همگي بر اثر اين خبر شوكه و غمگين شديم و در اين زمان همدردي هايمان با خانواده وی است»

 

Robert Knox (right) with his mother Sally and younger brother Jamie

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 22:1  توسط ایمان لطفیان  | 

این یاد کردن عزیزان در روز تولدشان خیلی خوبه اما از چند روز قبل مرتب برای خودم یادداشت می گذاشتم که تولد عمران صلاحی عزیز را فراموش نکنم که شانس در روز تولد این عزیز .مشکل وصل شدن به اینترنت را پیدا کردم نگران شدم که زمان را از دست بدهم ولی خوشحالم که بهر حال موفق شدم.

عمران صلاحی را از دوران ابتدایی  با «بچه ها...گل اقا» شناختم که صفحه ایی به نام «زبان بسته ها» داشتند که حکایت های مختلف از زبان حیوانات و اشیا بود و از همان زمان علاقه زیادی به کارهای ایشان پیدا کردم.

این یکی دو نمونه از اشعار این عزیز سفر کرده

عین ـ صادم . عین ـ صادم . عین ـ صاد               «شاملو» شد «بامداد» و من شدم «مداد»!

«بشنو از من چون حکایت می کنم»                   بچه ها را هم رعایت می کنم

من برای بچه های نازنین                                 قصه می گویم بدون نقطه چین

صرف کن نان و پنیر و پسته ای                          تا بگویم قصه ی سر بسته ای

و در ادامه حکابت گاوها و قورباغه ها است که می توانید آن حکایت و دیگر حکایات را در مجموعه کارهای ایشان بخوانید

و اما حکایت بوف کور

موش و گنجشکی به تیپ هم زدند                      طعنه هایی تلخ و بس محکم زدند

این به آن گفتا که تو خیلی خری!                        آن به این گفتا تو هم چون عنتری !

جغد کوری ناظر این جنگ بود                              عینکش هم تیره ی پر رنگ بود

موش گفتا ای جناب بوف کور                              ای تنت چون موش خیلی جمع و جور

باید از مخلص هواداری کنی                              توی دعوا بنده را یاری کنی

داد پاسخ با ادب آن بوف کور:                            نیستم من موش و هستم از طیور

بنده را از محضر خود دور دار                              توی این دعوا مرا معذور دار

خنده زد گنجشک و بس خوشحال شد                جغد هم پنهان به زیر بال شد

 گفتش ای جغد گرامی پس بیا                         بال خود بگشا و یاری کن مرا

جغد گفتا نیستم من از طیور                              نام و فامیلم شد اکنون موش کور

ناگهان آمد ندا پس کیستی                            قصه ی صادق هدایت نیستی

لحظه ای بنشین به روی صندلی                      تا بگویم واقعا ول معطلی 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:14  توسط ایمان لطفیان  | 

پسر نوجوان از همه لحاظ آماده بود . می دانست که چه باید بپرسد و بگوید.احساس می کرد که می تواند به درستی کارها را انجام دهد.از این دیدار تنها یک آرزو داشت. اینکه بتواند سوال هایی در مورد نوشتن و نویسندگی داشته باشد و نویسنده از او و سوال هایش خوشش بیاید.اما نگران بود که نویسنده تحویلش نگیرد و یا مسخره اش کند.

نگرانی نوجوان وقتی بیشتر و پر رنگتر شد که آدرس خانه ی نویسنده را متوجه شد.می ترسید مثل خیلی از افراد سرشناس او نیز متکبر باشد.کتاب هایش را دوست داشت و از کودکی با کتاب های نویسنده آشنا شده بود.دلش می خواست که همانند شخصیت های کتاب هایش باشد. پسرک باچند خبرنگار و یک ناشر برای عیادت از نویسنده به سوی منزل نویسنده روانه شدند و با ایشان دیدار کردند. برخلاف تصوراتش نویسنده رفتار صمیمانه و گرمی داشت.پسر از خود و فکرهایش خجالت کشید و برای جبران سکوت کرد.

اما برای احترام به جمع تنها یک سوال کرد و به خوبی و گرمی جواب گرفت.دلش می خواست که نویسنده بایستد و بر سرش فریاد بزند.اما چیزی که دید باعث خجالت بیشترش شد لبخند نویسنده 

ملاقات با آقای هوشنگ مرادی کرمانی یک تجربه لذت بخش و آموزنده بود. امیدوارم که همه ی نویسندگان عزیز کشورمان سالم و تندرست باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:21  توسط ایمان لطفیان  | 

چندی پيش در تنها روزنامه سينما وتأتر ايران روزنامه بانی فيلم آگهی را ديدم برای ديپلم ردی های عزيز.اصل خبر چنين بود:ديپلم ردی ها و ترک تحصيلی ها«علاقه مندان به ادامه تحصيل» ديپلم رسمی آموزش و پرورش در رشته های:گرافيک رايانه،تصوير برداری،عکاسي مؤسسه دار...

مايه تأسف بود، هنر وسينما را برای ديپلم ردی ها می دانستند. در دوران رنسانس هر کس که هنری بلد بود ديگران به او احترام می گذاشتند اما الآن چنين نيست.انتظار ميرود چند صد سال ديگر چنين آگهی را در تنها روزنامه علمی ايران نوادگانمان ببينند:

دانش آموزان ابتدايي عزيز بشتابيد!!!دانشگاه آکسفورد در يک قدمي شماست.

با همه ي احترامي که براي اين گروه ( ديپلم ردي ها و ترک تحصيلي ها ) قائليم ؛ چرا که مشکلات زندگي و مالي ، گاهي سربازي و ازدواج باعث جدا ماندن از تحصيل مي شود ؛ اما بايد قبول کنيم که جدا شدن از فضاي به روز آموزش روند فراگيري را کند ميکند .

در درس اجتماعي سوم راهنمايي گفته که آموزش به صورت عالي و رايگان در سطح کشور ؛ حال براي ديپلم ردي ها که هزار و يک مشکل دارند مبالغ سنگيني جهت ادامه قرار داده اند اين اتفاق هم براي اين گروه تلخ است هم آينده سينما نگران کننده .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 20:30  توسط ایمان لطفیان  | 

دنيا پر از سگ است جهان سر به سر سگي است،غير از وفا صفات بشر سگي است

                                                                  مريم جعفري

در اين دنياي سگي ما هستيم و در اول هيچ نيستيم همه از ابتدا پاک بدنيا مي آييم و آينده ما بر هيچکس به غير از خالق اين دنيا معلوم نيست.

بزرگ و بزرگتر مي شويم بعضي تبديل به دکتر پژوهان ها و منصور ها شده و بعضي ديگر فرقه ي ابولحسني ها وتباه شدگان در اين جهان بزرگ را تشکيل مي دهند.البته حسن گلاب هايي هم در اين بين قرار دارند که عاقبتشان معلوم است ديگر!!!

ما به چند حالت مختلف مي توانيم باعث افتخار و رکورد دار شدن خود و کشورمان بشويم:

1-مادر زادي همانند آن جوان فرانسوي،نابغه باشيم(يا با تلاش خود را به چنين درجه اي برسانيم)

2-کلاً از لحظه ي تولد پولدار باشيم ،يکي از شروط پولدار بودن اين اين است که در کودکي اندرون ني ني لاي لاي هاي چند ميليون توماني بخوابيم(البته داراي عرضه پول نگاه داشتن باشيم وگرنه دو دقيقه اي پول،پر)

3-از بچگي تپلي بوده و استخوان بندي درشت داشته باشيم و البته علاقه ي به وزنه برداري(براي ورزش هاي ديگر هم صدق مي کند)

4-خوش صدا بوده و هر گاه که جو مي گيرتمان با سبکي نو آواز خر در چمن سر بدهيم

5-اهل فيلم وسينما بوده،اما(به قول کمال تبريزي) دوست جوان من اگر در فکر ساختن فيلم هستيد، ابتدا به سراغ فيلم کوتاه برويد ولي فيلم کوتاه را فيلم تمريني آماتور ها ندانيد بلکه خود حرفه ي خاصي است.

6-طبع شعر داشته باشيم(خواهشاً اول سبک شعر ها را ياد بگيريد بعد ناشعر بگوييد.)

7-اهل کاشان باشيم معني درست تر آن يعني نقاشي بلد باشيم.

اکثر انسان هاي زمين يکي از اين چند حرفه يا صفت را دارند اما اگر کسي داراي هيچ کدام از اين ها نيست نگران نباشد مشکل از ماست که فقط همين تعداد را مهم مي دانيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 0:28  توسط ایمان لطفیان  | 

با همه ی درس و مشق اما جشنواره و نمایشگاه مطبوعات چیزی نیست که بتوان از آن صرف نظر کرد . با پدر و مادرم رفتیم خیابان حجاب و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان .جایی که من در آنجا بزرگ شدم . بهترین خاطرات کلاسهای زبان را در آنجا گذراندم و بهترین معلمم خانم "محسنی" عزیز که هر چه از زبان انگلیسی سرم می شود مدیون ایشان هستم . بگذریم در فضای کودکی و خاطرات آن به دنبال نشریات مورد علاقه خودم بودم و اینجور وقتها پدر مادرم اصلا کاری با کارم ندارند . موبایل هم برای گم شدن در علاقه های آدم ساخته شده والله به چه دردی می خورد . در غرفه همشهری ازمن سوال شد که دوچرخه می خونم و من با جدیت گفتم : نه همشهری جوان می خونم و تعجب کردند چرا نمی دانم؟! در نمایشگاه دلم برای تنها روزنامه ایی که مرا به خود علاقه مند کرد و بعدها روزنامه خون شدم تنگ شد یعنی روزنامه یا نه هفته نامه " ایران جمعه " با شخصیت هایش کلی حال میکردم و هفته ها را به امید آن سپری می کردم ولی آبی ریختند روی آتش ما علاقه مندان این روزنامه .این نیز بگذرد شاید انطوری رسم بزرگ شدن باشد که زیاد دل نبندیم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 13:35  توسط ایمان لطفیان  | 

                   اين روز ها که ديگر حواس برايم نمي ماند ، سر کلاس درس که مثل کلاه قرمزي پا در هوا هستم ، زمان ومکان را هم از ياد برده ام من که ادعاي  حافظه را مي کردم سالگرد فوت  عمران صلاحي 11/7/1385 (ع.ص.مداد ، آرمان صلاحي ، جواد مخفي ، بچه جواديه و ...)را هم  فراموش کردم.پس به ياد عمران صلاحي : (مقدمه ي منظوم مجموعه شعر زبان بسته ها چاپ شده در نشريه بچه ها... گل آقا را بخوانيد)

بچه ها، بچه ها،سلام سلام

                 (پخش موسيقي بدون کلام)!

 بچه ها ما همه زبان داريم

                     همگي قدرت بيان داريم

در عوض، عده اي زبان بسته

                     از درختان گرفته تا هسته

از کبوتر گرفته تا شاهين

                    از الاغي که ميرود با«هين»!

از گل و بوته و شکوفه وسنگ

                   از همين برگ هاي رنگارنگ

حرفشان در گلو گره خورده

                   دلشان زين قضيه ازرده

بعد ازين، هر شماره، هر هفته

                   اين«مداد» زوار در رفته،

مي گشايد ازين زبان ها بند

                   مي کند اندکي به آنها بند

 مي نويسد ز خرس وخوک وخروس

                           از سک و موش و گربه هاي ملوس

مي رود گاه جانب ريشه

                           مي زند سر به اره و تيشه

           تا زبان وا کنند و حرف زنند

                    حرف هاي بديع وژرف زنند

   الغرض، اي جناب خواننده

                    «خط نوشتم که خر کند خنده»!        

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 20:8  توسط ایمان لطفیان  | 

اين روزها سرم خيلي شلوغ شده ، هنوز چيزي از شروع مدرسه نگذشته که کلي درس و تحقيق سرمون آوار شده همه ميگن سوم راهنمايي خيلي مهمه ! عده ايي مي کويند که شروع دبيرستان و استارت زدن مهمه و بقيه مي گويند که پيش دانشگاهي خيلي مهمه و دست آخر کنکور از همه مهم تره بعد بقيه که رفتند دانشگاه اعتراف مي کنند که تو دانشگاه هيچي مهم نيست و کسي درسي نمي خواند پس اگر قراره اين همه تلاش کنيم که آخرش تلاش نکنيم خوب پس بگذارند از همين حالا تلاش نکنيم چه فرقي مي کنه؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 0:22  توسط ایمان لطفیان  | 

Go to fullsize imageفکر کنم دوم ابتدائي بودم که اون پاشو به خونمون گذاشت . همون چيزی که بعضی از خانواده ها از وجودش ناراضی هستن . ابتدا با اون از طريق تصاويررنگی آشنا شدم،تک بود با خيلی از فيلمهايي که ديده بودم فرق مي کرد؛بعد از چند مدت فهميدم که اين تصاوير جالب و برای خيلی از هم سن وسالان من روياي دست يافتنی از روي کتابي با همين نام ساخته شده،شروع به خواندن اين مجموعه کردم لحظه به لحظه با شخصيت های آن بودم همراهشان مي خنديدم،غمگين مي شدم و گريه مي کردم؛حال اين مجموعه به اتمام رسيد و خيلی از ما جوانان وکودکان را غمگين تر لحظه های  داستان کرد.

هری پاتر نام اين شخصيت محبوب بود که ما هميشه همراهش بوديم.ناشر اين مجموعه اصلاً فکر نمي کرد که چنين داستانی اين قدر در ميان اکثر مردم محبوب شود ومي توان گفت که جی.کی.رولينگ يکی از موفق ترين نويسندگان(ونويسندگان زن)در قرن حاضر است .

خيلی از منتقدان ايرانی نه از داستان های اين مجموعه لذت مي برند و نه از فيلم هايش ، در بسياری از برنامه های تلويزيونی ايران در رابطه با اين که در داستان نامي از خدا برده نشده است شاکی هستند و فقط از ديد خود به قضيه نگاه مي کنند فکر نمي کنند که شايد اصلاً نويسنده قصد بدی نداشته،از طرفی هم اگر به مسائل دينی  شديداً مي پرداخت مخاطبان خود را از دست مي داد زيرا جوانان و نوجوانان امروزی نياز به تفريحی دارند که به خارج از اين دنيای کلافه کننده و در جايي جالب تر از مکان رندگي خود بروند،حال خوب است نوجوانان کشورهای خارجی تفريحات جالبی دارند اکر هري پاتر نبود ما نوجوانان ايرانی خفه مي شديم!!!

درست است که در داستان عنوان هاي دينی مثل کليسا و کتاب آسماني اشاره ای نشده(البته اگر هم اشاره مي شد آن را کنايه به دين و خدا فرض مي کردند)اما به مسائل اجتماعی و فرهنگی مثل گفت و گوی تمدن ها صلح و برابری(چيزی که در اين داستان هست اما در دنيای واقعی...)بيشتر اشاره کرده و يکی از مهمترين فوايد آن کتاب خوان کردن کودکان و نوجوانان امروزي بوده است.کمي فکر کنيد فرزنداني که به زور بيدارشان مي کرديد که به مدرسه بروند حالا آنچنان شاداب سرزنده اند که بروند سر صف بايستند و منتظر خريد جلد بعدی شوند ، شايد پدر و مادر ها در جواب بگويند که ما فقط براي چنين کار هايي از خود شوق و ذوق نشان مي دهيم خير اشتباه به عرض پدر و مادر ها رساندند!!! وقتي ما با ذوق و شوق جنين کار هايي مي کنيم از خودمان خجالت مي کشيم و باقي کار هايمان را هم به همين منوال انجام مي دهيم.

حال پدرها و مادر های عزيز دهقان فداکار بهتر است يا هري پاتر؟    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 6:10  توسط ایمان لطفیان  | 

پام که شکست ، در واقع پاي راستم که شکست ، شايد برايم کار کردن سخت بود و تحمل گچ پا هم خودش مکافاتي بود ولي يه جورايي ديگه کلي حال داد ؛ از عيادت ها و کادو گرفتن هاش ؛ جاتون خالي خيلي لذت بردم هم کادوهاي نقدي هم کتاب هاي عالي و هم اين آخري که خاله ساقي واقعا بهم لطف داشتند که مخصوص خود خود من برام شعر گفتند که نميشه براش قيمت گذاشت ؛پس اين شکستن پا هم خيلي بد نبود ، البته هر اتفاقي ميتونه بد نباشه مهم اينه که چطوري بهش نگاه کني ... شعر قشنگ خاله ساقي را بخوانيد

 

لا لا يي خنده دار                                              براي ايماني

 

وقتي دلت زلال باشه

چشمه براش مثال باشه

شادي برات ماهي مي شه

وول مي خوره ،موج مي اندازه ،

خنده اش مي آد رو صورتت جاري مي شه ،

آدمي که دلش ً ًسيا ًً ً س

لبخند شم پر از ً ًريا ً ً س

اوني که دلش سفيده

خند ه اش در ٍ اميده .

آدم هميشه غم داره             دًرًسه !

هر چيزي که داشته باشه

باز يه چيزايي کم داره        دٌرًٌسه!

اما دليل نمي شه

اخم کنه ، خشک باشه ، غر بزنه : ً ً اوني که مي خوام نمي شه ! ً ً

خنده پٌله

( نگي يه وقت :  ً ًاين دختره عجب خٌله ! ً ً )

فقط بايد اسبٍ ً ً دٍلو ً ًزين بکني

از ته دل رو منحني هين بکني

جون خودم ، جون خودت ، قول شرف

يه راس مي ره پيش طرف !

بالا بريم ، پايين بياييم ،

                              چپ بکوبيم ، راس بزنيم ،

 

قصه به اين سادگيه !

( بخند بابا ، کي به کيه ؟ ! )           ساقي 25/6/86                  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 19:48  توسط ایمان لطفیان  |